خرید بک لینک
همه جا سیاه بود مثل همیشه دوباره هیجا رو نمیدیم دوباره ی آه کشیدم سعی کردم راه برم هنگ کردم...صب کن ببینم دوباره یک قدم دیگه خدای من ایندفه میتونم راه برم ای عاااالیه صدای مامانی:شادی..(صدا مثل اکو پیچید)چرخیدم به اطراف ......هیچی شروع کردم به دویدن به کجا نمیدونم فقط میدویم... . . . با صدای شماطه به خودم اومدم چشمامو باز کردم شماطه رو خاموش کردم به اطرافم نگاهی کردم....گیج بود داره ی اتفاقی میوفته ایندفعه خوابم فرق داشت نگام افتاد به ساعت اووه ساعت هفته بهتره دیگه بلند شم مثل همیشه میز صبحانه رو چیدم امیر و دلشاد هم بیدار کردم راهیه دانشگاهشون کردم خودمم راه

برچسب: نویسنده: هستی طباطبایی تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 12:09

صفحه بندی